پشت دریاها

قایقی خواهم ساخت، 

خواهم انداخت به آب. 

دور خواهم شد از این خاک غریب 

که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه‌ی عشق 

قهرمانان را بیدار کند. 

قایق از تور تهی 

و دل از آرزوی مروارید، 

همچنان خواهم راند. 

نه به آبی‌ها دل خواهم بست 

نه به دریا – پریانی که سر از آب بدر می‌آرند 

و در آن تابش تنهایی ماهی‌گیران 

می‌فشانند فسون از سر گیسو‌هاشان. 

همچنان خواهم راند. 

همچنان خواهم خواند: 

«دور باید شد، دور. 

مرد آن شهر اساطیر نداشت. 

زن آن شهر به سرشاری یک خوشه‌ی انگور نبود. 

هیچ آیینه‌ی تالاری، سرخوشی‌ها را تکرار نکرد. 

چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود. 

دور باید شد، دور. 

شب سرودش را خواند، نوبت پنجره‌هاست.» 

همچنان خواهم خواند. 

همچنان خواهم راند. 

پشت دریاها شهری است 

که در آن پنجره‌ها رو به تجلی باز است. 

بام‌ها جای کبوترهایی است، که به فواره‌ی هوش بشری می‌نگرند. 

دست هر کودک ده ساله‌ی شهر، شاخه‌ی معرفتی است. 

مردم شهر به یک چینه چنان می‌نگرند 

که به یک شعله، به یک خواب لطیف. 

خاک موسیقی احساس تو را می‌شنود 

و صدای پر مرغان اساطیر می‌آید در باد. 

پشت دریاها شهری است 

که در آن وسعت خورشید به اندازه ی چشمان سحرخیزان است. 

شاعران وارث آب و خرد و روشنی‌اند. 

پشت دریاها شهری است! 

قایقی باید ساخت. 


/ 1 نظر / 14 بازدید
faryad

روزی دل من که تهی بود و غریب از شهر سکوت به دیار تو رسید در شهر صدا که پر از زمزمه بود تنها دل من قصه ی مهر تو شنید چشم تو مرا به شب خاطره برد در سینه دلم از تو و یاد تو تپید در سینه ی سردم ، این شهر سکوت دیوار سکوت به صدای تو شکست شد شهر هیاهو ، این سینه ی من فریاد دلم به لبانم بنشست خورشید منی ،‌ منم آن بوته ی دشت من زنده ام از نور تو ای چشمه ی نور دریای منی ، منم آن قایق خرد با خود تو مرا می بری تا ساحل دور کنون تو مرا همه شوری و صدا کنون تو مرا همه نوری و امید در باغ دلم بنشین بار دگر ای پیکر تو ، چو گل یاس سپید سلام و درودبر شما مطالب جالب بود موفق باشید [گل]